
دیگر حتا نمیتوانم در خانه اولم بچگی کنم . آنقدر نگاهم به چین و چروک های نشسته بر صورت پدر و بررسی از مرجع مادرم طبق کپی رایت میرود که دیگر حس بچگیم میرود . بیشتر مراعات حالشان را میکنم . ...
ادامه مطلب
آسمان این روزه های شهر من رنگ تزویر است . از محله های فقیر این شهر صداهای گوش خراشی از نای بلند گوهای فرسوده بلند میشود که کلماتی را در قالب جملاتی بی معنی شده پراکنده میکنند .ناله هایی که حتا دیگر سوزناک هم نیستند . شهر بوی چای میدهد و در هر خیابان سه چهار چای خانه موقتی باز شده که از دم غروب شروع به پخش چای در لیوان های پلاستیکی میکنند. چند چای بوی پلاستیک گرفته در سینی روی پیشخان سیاه آمادست و چند نفری نیز در همان اطراف مشغول چای خوردن هستند .انسان های سیاه پوشچای ندیده ای که باوضعی تاسف بار لیوان ها نازک داغ چای را در دست گرفته اند و فوت کنان محت...
ادامه مطلب