1 لذات فلسفه شروه کردم به خوندن . فصلاش کوچیک و هستش و ادیت نمیکنه . باید جلوی تنبلی ذهنمو بگیرم و براش چالش ایجاد کنم دقیقا مثل گذشته . دلم برای آزانش تنگ شده . آن پیل چقدر با علی رضا و محمد بحث میکردیم . ذهن محمد کم و بیش شبیه من بود اما برای علی رضا کاملا متفاوت کار میکرد و انی برای بحث کردن عالی بود . ساعت ها بحث میکردیم تا سه چهار صبح . چای میخوردیم سیگار می کشیدیم . دلمون میخواست که شب تا ابدادامه پیدا کنه و ما هم می توانستیم تا ابد به گفتگویمان ادامه بدهیم و همیشه هم موضوعات تازه در ذهنمان بود . اواخر محمد مرد تازه نفس ما بود .
الان با علی رضا تماس گرفتم ببینم کجاست که متاسفانه جنبو بود وتا عید برنامه ای برای برگشت نداره . حرف کوه میزد گفتم ولش کن بابا من دلم برای بحث طولانی تنگ شده . گفت ممکنه این دفعه برگردم برای همیشه که خبر خوبی هستش .
یه سه سالی هستش که از محمد خبری نیست و از سال دوم دیگه پیگیر احوالش هم نیستم و مدتی پیش مهدیه به صدیقه گفت که برنامه دارن یه شام بیان پیش ما منم گفتم بیان ولی پیگیری خاصی نکردم . خانواده چه کارها که نمی تونه با ادم بکنه . من که مقصر داییم میدونم . تو اون خانواده تغییر سخت حاصل میشه و یه جورایی مهدیه جون خودشو نجات داد البته نه صد در صد . هنوز راه خودشو کامل پیدا نکرده و نکنده !
استقلال چیز خوبیه و خوب هستش که بعد استقلال مالی کلا از خانواده جدا شد . فرصت های جدیدی تو زندگی با استقلال پیش میاد . آزادی انتخاب های زیادی جلوی پای آدم میزاره . از اسارت خانواده بیرون میای و میتونی هرچیو که تجربه کردنش برات ممنوع یا محدود بود را با فراغ بال تجربه کنی .
برچسب:
نویسنده: هستی مرادیان