چهار شنبه که از سر کار رسیدم خونه می دونستم که صدیقه خونه نیست . صبحش عباس اومد نبالش و با هم برگشتند کیاهشر تا صدیقه خودشو به چهلم حاجی ، پدربزرگش ، برسونه و باز یک سفر دیگر و من تنها ! ناهار که خوردم رفتم چرت کوچکی بزنم که نشد . کار زیاد داشتم . کوکو باید درست میکردم ، به دنبال صالح باید می رفتم و نون هم تهیه می کردم و وسایل خودمو نیز هنوز نچیده بودم . خوابم نبرد . بیدار شدم . رفتم سراغ پاور بانک که چند روز قبل فوش شارژ کرده بودم و دیدم دو خونه از شش تا کم کرده ! دوباره گذاشتمش شارژ و دونه به دونه از گوشی لیست کلی که قبلا تهیه کرده بودیم و در گروه واتزآپی قرار داده بودیمو چک می کردم و اونایی که مربوط به من بودو پیدا می کردم و میزاشتم روی میز ناهار خوری .
اول از همه سراغ زپه رفتم و از زیر دوربین که در کمد بالای تخت قرار داشت جدا کردم بعد سراغ گیره دوربین مونوپاد رفتم . سر بازی پدور گیره جدا کرده بودم و از بی حافظه گی نمی دونستم کجا گذاشتم که یادم اومد اصلا وصل نبود که جدا کرده باشمش . در سفر قبلی جدا کرده بودمش و داخل کیف کمک های اولیه بود . زپه ، گیره و پایه دوربین نیز حاضر شد . لیوان . کیسه خواب ها و زیر اندازها ( هر کدوم یکی یه دونه برای صالح ) ، جای پلاستیکی مخوصص لیوان یک بار مصرف ، یقلوی ... یکی یکی وسیله های مورد نیاز تمام سفرها را بر وری میز قرار می دادم .
ساعت حدودا نه بود بود که صالح زنگ زد و گفت یخ سازی هستش لباس پوشیدم از در بیرون رفتم سیگار روشن کردم و راه افتادم . روی پل گلزاران صالح دیدم کنار گاری یه میوه فروش نبش کوچه کنار پل اطراف خودشو به دنبال من نگاه میکرد . رسیدم بهش سلام و احوال پرسی کردیم و رفتیم سمت نانوایی که چند قدم بیشتر با ما فاصله نداشت .نان را گرفته به سمت خانه حرکت کردیم . در راه صالح میگفت که نسبت به دفعه قبل انرژی بیشتری داره و گفتم خدا را شکر ما به انرژی تو نیاز داریم ! و همینطورم شد . صالح در این سفر سنگ تمام گذاشت . در راه دو تا نوشابه شیشه ای زم زم گرفتم به قیمت 36 تومن ! . یه نوشابه خانواده میگرفتم بهتر بود !.
پدرو قایم شد و لوسی به استقبال ما آمد . صالح کمی نازش کرد و مستقر شدیم . کمی حرف زدیم و در همان بین رفتم سراغ درست کردن کوکو رمضانی ! بسته موادشو وقتی اومده بودم از سر کار از فرییزر درآورده بودم که تا شب یخش باز بشه . یه تخمه مرغ زدم نمک دارچین زرد چوبه فلفل قرمز و سیاه و کمی دارچین . غذای ما آماده است ! باهاش شش تا ساندویچ درست کردم پلاستیک زدم گذاشتمش کنار . استانبولی باقی مانده برای صالح گرم کردم و همراه با چند کوکو اضافه به عنوان شام خوردیم و آماده شدیم برای خواب . باید زود می خوابیدیم که بتونیم 4 صبح بیدار شیم . رخت خواب صالح در اتاق خودم گذاشتم که بچه ها اذیتش نکنن . حدودا دوازده بود که صالح فرستادم برای خواب و خودم رفتم ادامه کار که می شد شستن میوه های که روز قبلش همراه با سعید از بازارچه میوه امام حسین خریده بودیم .
برچسب:
نویسنده: هستی مرادیان