هیچ موقع در طول زندگیم آدم شادی نبودم . یادم میاد سال ها پیش در مورد شاد نبودنم نوتشه بودم شاید, در وبلاگ اولیم . البته آدم غمگینی هم نبوده ام . شاد نبودنم به معنای لذت نبردن و یا خلق لحظات شاد در زندگیم نیست . البته شاید باید اصلاح کنم . شاید شادی به معنای چیزی که در دوو برم جریان دارد در من وجود ندارد . دورهمی ها ، پارتی ها ، گردش های کوچک روزانه ، در این تفریحات جایی برای من وجود ندارد .
دارم شخصیت خودم را بررسی میکنم و در ذهنم هر از گاهی چیزی نمی نویستم و به آهنگی که در گوشم جریان دارد گوش می دهم . بعضی چیزها را درون خود نگه میدارم . شاید وقتی دیگر برای اعترافات باشد . Maybeshewill آلبوم 2021 .
اما برای شخصی به سن من که به دوران میان سالی خود نزدیک است ولی هنوز وارد آن نشده بیش از حد خسته ام . یک بار گفته ام که این خستگی بعد کرونا بیشتر شد و با امضا خروج آمریکا از برجام و ویرانی اقتصاد ایران بیشتر شد . شبیه باتری گوشی های شده ام که چندین سال است از عمرشان گذشته طولانی شارژ میشوند و سریع شارژ خود را از دست می دهند . هر موقع به این نبود انرژی فکر میکنم . کلماتی دیگری نیز در ذهنم می آید . مثلا انگیزه کجای زندگی من است ؟ انگیزه مدتی است رخت بر بسته انگیزه بر میگردد به پانزده سال که سوار بر دوچرخه در حالی که ساز بر کولم بود خود را به کلاس هایم در پارکینگ استاد دلاور میرساندم . پارکینگی که تبدیل به کلاس موسیقی شده بود . دوران خوبی بود . صفره اش برای همه پهن بود . چند دفعه همراه خانواده اش ناهار و عصرانه خوردم . زن مهربانی به نام قمری داشت . دو پسر و یک دختر بسیار زیبا که هر سه ساز میزدند . به واسطه شغل پدر همیشه خانه اشان شلوغ بود در جنب و جوشی همیشگی . آن جنب جوش و آن شور موسیقایی که در فضای خان هاش جریان داشت را همیشه دوست داشتم . تقریبا یک روز در میان آنجا بودم و چون کار با کامپیوترم خوب بود هر از گاهی با تماسش بلافاصه با جا و دل خو درا به او می رساندم و کمکش میکردم و لذت می بردم .
نوزاندگی ؟ پیشرفتم خوب بود اما هیچ موقع راه خود را در نوازندگی پیدا نکردم تقریباً کس خاصی هم پیدا نکرد . تلاش ها در این قسمت دنیا در عرصه موسیقی راه به جای خاصی ندارد در اکثر دنیا 99 درصد کسانی که سعی مکنند چیزی میشوند و اینجا دقیقا برعکس . همه در جایی وا میدهند بدون آنکه دست آورد خاصی داشته باشند . من هم تقریبا وا داده ام . گیتار همچنان در گوشه ای مرا نگاه میکند و درام هم در آن سو بازتابی است از آخرین تلاش های نافرجامم . چند روز پیش به سرم زد که بفروشمش و با پولش یک کاخن بخرم با یک کارت گرافیک جدید ! هر دو کاربردی تر این ساز هستند . از ایمان به عنوان خواننده بند به خواب رفته مان انتظاری دیگر نمی توان داشت . قبل از ازدواجش برباد رفته بود و بعد ازدواج نابود شد . فقط حرف ها و نفس های عمیقی از او بر جا مانده از آرزوها و امید هایی که به هیچ جا وصل نیست . دل بسته به سرابی . حال در رویش نگاه میکنم و به این سراب جواب مثبت میدهم و بعد فراموش می کنم .
درامم برای گروه بود و کاخن برای دور همی های کوچک هرچند که به کاخن هم نیاز ندارم . گیتار به عنوان تنها مدیوم باقی مانده از اتصال بی حاصل من به این دنیا کافیست . جای زیادی نمیگیرد و آزارش هم به کسی نمی رسد . در حالی که درامز هم جای زیادی میگیرد و هم آزاری می باشد ! در سوی دیگر میتوانم کارت گرافیکی که مدت هاست به دنیال خریدش هستم را بگیرم . کارت گرافیک قبلی را با یک سوم حقوقم خریدم و حال بعد گذشت حدود چهار سال همان کارت گرافیک در نسخه بروز شده سه برابر حقوقم است . و این زیباست . این زیبایی ها زندگی در این نکبتستان است .
اتاقم خالی میشود . میتوانم راحت تر دراز بکشم . حتا میتوانم مبل دو نفره ای در جای درامز قرار بدهم . آینه دق کم می شود . به قول سامان افلاکی یک درد از دردهای زندگی کم می شود . بیشتر از درد منظورش عذاب وجدانیست از کاری که نمی توانی انجام دهی . در سوی دیگر کامپیوتر نازنین من به آخرین قطعه اش به روز می شود . و همه خوشحال می شویم .
برچسب:
نویسنده: هستی مرادیان