گربه ای که در حیاط محل کارمان هستش گربه ای سیاه و سفید (تاکسیدو) که مچ پای سمت راستشو تا نزدیکی زانو از دست داده . همسایه ها و کارمندان اداره از روی دلسوزی برایش غذا می آورند . در حالی که گربه های دیگر سرشات تا کمر در سطل آشغال فلزی بزرگی که از طرف شهرداری در کنار در ورودی پارکینگ غذا دارو قرار داده شده فرو رفته گربه تاکسیدو داستان ما همچون شاهان در پارکینگ لنگان لنگان راه میرود و با غروری مضاعف به سایرین فخر می فروشد !
وقتی برای اولین بار تاکسیدو را دیدم دلم برایش سوخت و هنوز هم می سوزد . حتی به 1 بی رحم فکر کردم که چطور پای این حیوان را ازش گرفته . هر کدام از کارمندان وقتی می بینند دلشان چنان می سوزد که با همین دلرحی غذا برایش می آورند تا به نوعی جبران نقصش را کنند . اما به این فکر میکنم که آیا ما در مورد آدمهای با شرایط تاکسیدو هم دل می سوزانیم ؟ آیا کسی که انگشتی ندارد یا پایش قطع شده و روی ویلچر است هم برایش دل می سوزانیم ؟ شاید چواب مثبت باشد اما کیفیتی دل سوزاندن ما برای آنها به خالصی و پاکی دل سوختن برای حیوان ها نیست . در واقع انسان ها به دلیل شرارت آگاهانه بالقوه شان قابل چنین ترحم خالصانه نیستند . انسان ها پاک نیستند آنها غیر قابل پیش بینی نیستند و در ذهنشان هم زمان میتواند پر از افکار خیر و شر باشد .برای چنین موجودی نمیتوان به شکل پاک و خالص دل سوزاند . حیوانات قدرت تفکر و تعقل ندارند که میزبان شر باشند ما آن را درک میکنیم و با عبارت زبان بسته به آنها کمک می کنیم .
بعد از این نتیجه گیری در یکی از صبح های سرد این روزها گربه قهوه ای رنگی به طرح پدرو را دیدم که آرام آرام از دروازه پاریکنگ به داخل حیاط می آمد . سن و سال زیادی نداشت و هنوز بالغ نشده بود . لاغر بودو نحیف با شچمانی آلوده . اینجا بود که زاویه دیگری از این ماجرا برایم جالب شد . نقص تاکسیدو به مذیتی برایش تبدیل شده بود اینکه از تغذیه بهتریو توجهی بیشتر برخوردار باشد . اما برای گربه نحیف ما داستان به شکل دیگری رقم خورده .
دنیای بی رحمی هستش .
برچسب:
نویسنده: هستی مرادیان