خرید بک لینک

سه فروردین بعد از اینکه کرونا را رد کردم با غذا و دارو تماس گرفتم و اعلام آمادگی برای انتقال از بیمارستان را کردم . درجا رو هوا زدند و گفتند بیایید ! . این درحالی بود که هیچ کدام از کارهای انتقالیم به جز موافقت بیمارستان به شکل رسمی انجام نشده بود . در همان حال که هنوز چهره ام از دوران بیماری کرونا ویران بود بین معاونت و انبار که در جایی خارج از شهر هستش در رفت و آمد بودم . کار بسیار سنگین بود . همه بیمارستان ها درگیر شدید با کرونا بودند و ما هر هفته پخش وسایل حافظتی از ماسک و دستکش گرفته تا شیلد و عینک لباس یک سره داشتیم . 

در میان این حجم سنگین کار که گاهی تا شب نیز درگیرش بودم  عینک گران قیمتم به دلار امروز گم شد !. دار دنیا را گشتم ولی نتواسنتم پیدایش کنم . پنج ماه حدوداً از گم شدنش گذشت و من دیگر به فکر خرید عینک بودم . حتی چند بار برای خرید اقدام کردم اما هر بار به دلایلی همچون جا گذاشتن شماره عینکم در خانه موفق به خرید نشدم . تا اینکه دو سه روز پایان کار وقت اداری در حال برداشتن کیفم بودم که صدای همکارم را شنیدم که گفت این خانم منفرد هم عینکش را با خودش نبرد . یعنی عینک نمیزند !؟ آقا گوش های من قبل از برگشتن سرم سمتش به طرفش تیز شد گفتم چی عینک !!؟ در دستش قاب عینک آشنا آمد سریع خودم را بهش رساندم و فریاد خوشحالی گفتم تو کجا اینجا کجا همه جا را برایت زیر رو کردم در حالی که یک میز همیشه با من فاصله داشتی ! دوستم گفت دیگه میخواستم برم پایین به نگهبانی بدم . 

برچسب: نویسنده: هستی مرادیان تاريخ: يکشنبه 2 آذر 1399 ساعت: 23:36

صفحه بندی