مدتی بود که زمزمه اش بود . دکتر باید مهره های خودش را می چید . از اولین سال تاسیس بیمارستان که باشه سال 87 تا اکنون تمام رئیس ها همین کار را کرده اند . البته در ایران چیز عجیبی نیست . اما به غیر از از آن دلیل فراگیر دلیل دیگری هم دارد و آن این است که هیچ رئیس با سابقه ای ریاست این بیمارستان علیل پر حاشیه را قبول نمیکند پس دانشگاه مجبور میشود به پزشک هایی که در بیمارستان کار میکنند پیشنهاد, بدهد . و چه کسیست که بدون سایقه و تحصیلات مربوطه از پول و قدرت بدش بیاید ؟ قطعا یک ایرانی !
از آنجا که این پزشک ها فقط تجربه مدیریت یک بیمار را دارند در یک بازه زمانی دارند مطمئنا از پس بیمارستانی با 120پرسنل بر نمی آیند پس هر کدام که سر کا می آیند شروع میکند به جمع آوری بازوهایی برای خود که راه و چاه را یادشان بدهند . کارمند یا کارمند هایی تبدیل به بازو میشوند که نفوذ و قدرتی په در داخل و چه در خارج داشته باشند . چنین افرادی معمولا گروه مخالف هم دارند بنابراین بیمارستان تبدیل میشود به دو گروه با دو لیدر مختلف و با تعویض هر رئیس باید دید که کدام لیدر با دکتر دست بیعت میدهد و بازویش میشود . بگذریم در کل نتیجه رئیسی مشود که نارضایتی ایجاد میکند و بعد از مدتی با پروند ها عجیب و غریبی از سوی خرابکاران قطب مخالف روبرو میشود و بعد از مدتی کلاسش تعطیل میشود . این مشود که در مدت ظرف ده دوازده سال شش رئیس بیمارستان عوض کرده ایم !
رئیس جدید نیز تفاوت زیادی نمیکند هرچند بسیار بهتر از زئیس بیمارستان های دیگر است اما در کل فرقی نمیند . با سافرش ها ئ تاکید های اطرافیان تغییرات بسیاز زیادی در بیمارستان انجام میشود . کارپرداز عوض پس از حاشیه های یسیار زیاد و مدتی کشمش در پروند ها و بازرسی و حسابرسی زورش به رئییس نمیرسد و به طرز مسخره ای عوض میشود . داستان کارپرداز خود نوشته ای جداگانه می طلبد. نوبت رئیس حسابداری بود . به دلایل زیادی که تا حدودی من نیز با او موافق بودم ، از جمله ضعف در مدیرت پرسنل ، ضعف در لابی با معاونت و مهمتر دشمنی با دکتر در خفا !
من سه سال در حسابداری بودم و به نرم افزار جدید مالی احاطه نسبی داشتم از آنجا که بعد رئیس حسابداری تنها کارمند رسمی در بخش اداری بودم دکتر پیشنهاد, رئیس حسابداری را به من داد . آن روز دست راست دکتر هم با من در اتاق بود . از دکتر یکی دو روز وقت گرفتم جوابم مشخص بود با این حال با همه مشورت کردم . خانومم دوست داشت من از انبار بیرون بیام و یکی از مخالفین من در سه سال پیش از حسابداری بود . بقیه مشاورین کسانی بودند که از بیمارستان انتقالی گرفته و رفته بودند . آنها زیاد موافق رفتن به حسابداری نبودند . درهر صورت تصمیم من با خانومم یا دوستان تغییری نمیکرد ! هیچ کس بهتر از من بیمارستان و پرسنلش را نمی شناسد . از آنجا که بومی آنجا نیستم و همینطور خودم را وارد جناح بازی های آنها نمیکنم اکثرا برای درد دل و تخریب دیگران سفره دلشان را برای من باز می کنند و از این طریق تک تک پرسنل را میشناسم . البته الان که فکر میکنم زیادم نمیشناسم برای همین بسیار ترسناک هستند . هیچ گونه صداقتی در حرف هایشان نیست و به این شکل بسیار غیر قابل اعتماد هستند .
در هر صورت دو روز بعد دکتر را تنها در اتاقش گیر آوردم و جواب منفیم را حواله اش کردم . جمله اش این بود کسی به تو فشار آورده ؟ کسی فشار نیاورده بود اما در تلگرامم در شب پیشش از طرف رئیس حسابداری پیام ها فدایت شوم همراه با تحدید های زیرکانه ای برای من فرستاده شده بود . آخرین پیام را ثبت در تاریخ مینوسیم .
…
به هر حال به لحظاتی که با هم خندیدیم تو این چند سال
هم به خاطر خودت (!)
و هم به خاطر من تو حیط کوچک ، هزار حرف میزنند (!)
اگر امکان داشت ، رد کنی این پیشنهاد, را (سه اموجی که مردی دست راستش را بالا آورده )
خسته شدم از نوشتن بعداً مینویسم
برچسب:
نویسنده: هستی مرادیان