زندگی خیلی سخت شده . برای کوچکترین کیفیتی باید هزینه زیادی پرداخت . تقریباً فقط میشه خورد ، پوشید و خوابید . و برای هر کار دیگری غیر از این سه کار به طرز مسخره ای باید وام گرفت . به این فکر میکنم که تا کی ادامه پیدا میکنه . این نگاه موقتی به وضع فجیع این روز ها را میتوانم تو نگاه همه ببینم . نه اینکه منتظر معجزه باشن . انتظار معجزه یعنی پذیرش وضع موجود . ولی وضع موجود جوری فلج کننده هستش که هیچ کس باور پذیرشش را نمیتواند قبول کند . فعلاَ همه گرم هستند و همه از ذخایر چربی خود که در فصول گرم ذخیره کرده اند در حال استفاده هستند . این ذخایر تمام شوند دیگر چیزی برای خرج کردن نیست و آن زمانی است که دندان های درد آمده آمان را میکشیم و برای سایر دردهایمان به درمان های خانگی روی می آوریم .
شاید به جای گچ گرفتگی سراغ تخم مرغ برویم که میرویم و شاید هیچ گاه دیگر دیوارهای رنگو رو رفته خانه امان را ؛ اگر خانه ای باشد ، رنگ نکنیم . شاید هیچ گاه شهرمان را ترک نکنیم اگر تا به حال ترک کرده باشیمش ! شاید با سی پی یو Cori 5 6600 برای همیشه زندگی کنیم .
و نگاه من به تمام ابزار الکترونیکی دورو برم است که کی میسوزد و کی من نمیتوانم دیگر جایگذینشان کنم . (برم چای بریزم بیام )
چای به یک چهارم کلوچه فومن . چاغی بد دردیست . دور شکمم کمی بیشتر از قبل شده . یک سفر به اصفهان و کلی گز و سوهان و پولکی و کلی ناپرهیزی در ناهار و شام ، کلی ناپرهیزی در درون ماشین با پفک و چیپس این جور مزخرفات ، این جور چاغ کننده ها .
برچسب:
نویسنده: هستی مرادیان