حوصله هیچ کاری ندارم
از همه بیشتر نوشتن ...
Le Singe Bleu
در وصف این این آهنگ چه میتوان گفت !؟
این آهگ فریادی ست بر پوچی تمدن امروزی با مردمی سرگردان ، فراری از افسردگی مزمن قرن .
هیچ چیز جز این آهنگ توصیف کننده حال امشب و این شب های من نیست . خسته و کاملاً تهی از هرچیز . شاید خشمگین باشم خشمی که با درماندگی به فریادی خاموش شده در پشت حنجره تبدیل شده .
Reve
با تمام این آهنگ ها زندگی کرده ام و نوشته ام و توشته ام و نوشته ام . تمام نوانس ها اکسنت ها و طنین هایشان را حفظم .
مدتی است که شب ها خوب نمیخوابم . با صدای زنگ بیدارم میشوم کم پیش می آید که خاموش کردن زنگ یادم باشد . خود را در تاریکی ساعت شش زمستان از تخت خواب به زیر می آورم . لعنتی درمانده از ذهنم میگذرد و در حالی که خود را با گوشی به حال میرسانم وارد تاکسی مملو از ادم میشوم . در را میبندم . طرف جا به جا نمیشود در بسته نمیشود راننده تذکر میدهد در را باز میکنم و دوباره می بندم نفر چپب مقاومت میکند در به بدنم بر خورد میکند و و دوباره چراغ چک باز بودن در روشن میشود .... خدای من این مسیر تمامی ندارد !
زیر پل سرویس خودش را به ما میرساند و ما خود را به صندلی هایش . خانم ها را مقدم میدانیم اما آنها ما را نه . تمام صندلی های دو نفره را تک پر میکنند و و تمام تک نفر ها نیز ! در اتاق را باز می کنم هوا کمی روشن شده و نور کمی خود را به زور از لای پرده به دورن اتاق رسانده . هوای اتاق آنچنان که سردم است گرم نیست . خودم را در صندلی کنار شوفاژ جای میدهم و پاهایم را به بدنه شوفاژ می چسبانم و روتین وار در گوشی و کانال ها و سایت های تکراری میچرخم تا ساعت به هشت تبدل شود ....
اسم این نوشته هیچ ربطی به خود نوشته ندارد . درواقع مربوط میشود به دو خطی که از ادامه نوشتنش صرف نظر کردم . اعتراضی بود بر تعطیلی بعضی مشاغل .
برچسب:
نویسنده: هستی مرادیان