برای ثبت در تاریخ
خب در سالگرد عقدمون خونه با هزار و یک بلا گرفته شد .
دوست داشتم با جزئیات کامل بنویسم ولی از حوصله ام خارج هستش . قبلاً چقدر راحت مینوشتم . ساعت ها جزئیات را کامل با کمی شوخ طبعی تایپ میکردم . اما حالا بدن سنگینم برایم مانده .
گروه چهار پایه شامل من درامر ایمان ریتم گیتار و وکال ، آرام لید گیتار و علی رضا بیس هر دوشنبه در خانه ایمان تمرین داریم . نکته مثبت خونه ایمان این هستش که فقط چهار ماه در سال پدر و مادرش هستن . و بقیه روزاها در اختیار ایمان هستش . این مزیتی هستش که معمولاً بچه ها یادشون میره . که نکان تمرین آرام و اختصاصی با زیربنای 92 متر نعمتی هستش که نصیب هر کس نمیشه . قبلنا دراممو پس از هر بار تمرین بازو بسته میکردم میاوردم خونه اما پس از درگیری با هم سایه پیر فرتوت طبقه پایین تصمیم گرفتم که سازو برای همیشه به آنجا انتقال بدم .
ماجرای اعتراض پیر طبقه پایین اینطور شروع شد که صدای طبل پای درامم او و زنش را اذیت میکرد البته بیشتر زنش را چون خودش سمعکی به به درشتی یک نعل در گوشش قرار داده بود ! . آن روز تمرین سنگین دوبل پدال شداشتم و کلی هم بابت تمرین خوبم حال خوشی به من دست داده بود . خانومم از سر جلسه پیانو آمد و من به حمام رفتم که پیر آمد بالا و با خانومم شروع به بحث کرد گویا بابات ریختن آب کولر نیز که در گذشته شکایت داشت باز شاکی بود البته نه نه اینکه تکرار شده باشد بلکه یادآوری جهت حجم دادن به شکایت جدید . نیم ساعت خطابه برای ما خواند هم تراسند و هم ترسید . دختر وکیلش را به رخ ما مشناند که شکایت میکنم ! بازوان و هیکل پسرش را به رخ ما کشاند که در طبقه پایین مستقر . و خیلی چیزهای دیگر . پس از معذرت خواهی های فراوان که نیاز چندانی به آن نبود و صرفا جهت رعایت حق سن زیادش بود تصمیم گرفتم که درام را انتقال دهم .
حال درام آنجاست و هر دوشنبه تمرین میکنم . مدتی بعد از آن روز من یک کلید ورودی ساختمان و یک کلید ورودی خانه ایمان را ازش گرفتم تا برای تمرین مشکلی نداشته باشم . پدر ایمان در خارج از شهر کارخانه برنج کوبی دارد که همانجا سوییتی ساخته و اکثر روزهای سال در آنجا هستند و فقط سه چهار ماه به این خانه می آنید ولی ایمان معمولاً به دلیل علاقه به دختران رشتی خود را به رشت میرساند و البته برای تمرین !
همیشه ایمان دوست داشت که طبقه بالای خانه ایمان اینا که متلق به دامادش بوده و قصد فروشش را داشت من بخرم . البته بعید بود که صدیقه راضی شود . یادم است صدیقه را حتا شبی آنجا آوردم ولی حتا بعد از دیدن بهش فکر هم نکرد . ولی من و ایمان همیشه در ذهنمان تصور میکردیم زمانی که ما هر دو در یه ساختمان باشیم ! وای که چه میشود . تقریباً اکثر آهنگ ها تسط من و ایمان در آوردش میشود و بعد بچه اضافه میشود . اگر کاری توسط من وایمان آماده نشود هیچ گاه به مرحله بهره برداری نمیرسد . از اینرو تمرین دو نفری من و ایمان بسیار مهم هستش که در صورت محقق شدن این آروز ما بیش از پیش به هم نزدیک میشدیم . حجم تمرینات من بسیار سیار بالا میرفت و به راحتی نیز به هم دسترسی داشتیم .
بعد از آنکه ترامپ استارت ویران کردن اقتصاد را زد آرام آرام موجش به مسکن رسید . دارایی ما ارزشش نصف شد و هر آن امکان داشت تا آخر عمر متستاجر بمانیم . تصمیم گرفتیم سریع به دنبال خانه برویم ...
برچسب:
نویسنده: هستی مرادیان