همکارم خانومیست با روحیه طوفانی . چهره ای خندان ، شوخ طبع ، سرزنده .حدود دو سال پیش شوهرش به سر کار آمد و دعوایی سخت همراه با صداهای بلند و اشک و فحش ها بینشان درگرفت و مشخص شد که اختلافات ریشه ای با هم دارند و بعد هم طلاق گرفتند .
اما روحیه خود را همچنان حفظ کرد مادر دو فرزند دختر بود با چنگ دندان آن ها زیر بالو پر خود گرفت . با جنگندگی که فقط از یک مادر بر می آید با تمام نا ملایمات می جنگید و به جلو میرفت . مدتی پیش ماشینی برای خود تهیه کرد و در حالی که عمر ماشینش به یک سال هم نمیکشید ازش دزدیند . خبر را در سر کار با همان چهر خندانش به من داد . نه گله ای نه شکایتی حداقل در ظاهر ! سعی نمیکرد حس ترهم اطرافیانش را برنگیزد . محتاجش نبود و این بی شک از استقلال روحی و جسمیش سرچشمه داشت .
اما بعد دخترش ... و تمام این ناملایمات ناگهان ذره ای شد در مقابلش محو شدند . فرزند دختر کوچکش به راحتی در یک بازه کوچک وجودش پر کشید . و تاثیراتش به شکل خاطر های در اذهان اطارفیانش ماند .
امروز سر کار آمد . همکاران پیشش رفتند و تسلیتی مجدد گفتند. آخر وقت یکی از همکاران خانومم که در این روزها در کنارش بود و با هم رابطه خانوادگی درایم پیشم آمد و گفت رفتی پیشش گفتم نه . گفت برو زشته ، ...
و من نرفتم ... وبرایش نوشتم
"سلام خانوم ... همیشخ خندان ، مقاوم و چنگنده .
محل خدمتتون رسیدم اما نشد ببینمتون . و همون بهتر که ندیدمتون اینجور مواقع حرف خاصی برای گفتن نیست و تعارافات نه چیزی کم میکند و نه زیاد با اینکه بچه ای ندارم ولی نمیدانم چرا میتوانم این قضیه را پوست و گوشتم احساس کنم .
وقتی پدر پدر و یا مادر کسی از دنیا میروند چزئی از روند طبیعی طبیعت است ، پیری و مرگ . ولی مرگ فرزند یک چیز غیر عادیست واسه همین گفتن تسلیت برام سخت است . همچنان قوی باشید . "
برچسب:
نویسنده: هستی مرادیان