خرید بک لینک

در سرویس خوابم برد .

اولین نفر بعد من آمد . با نانی در دست برای صبحانه ! و بعد از نیم ساعت همکاری جدید که پست خود را به او واگذار کرده ام و دو نفر بعدی حدود یک ساعت بعد آمدند . این روال همیشگی است . این ترتیب همیشگی ورود همکارانم است و سپس زندگی شورع میشود . رفت و آمد ها ، داستان ها ، فحش ها ، کلمات رکیک ، خنده های بلند و بی ملاحظه ، تن های از خود راضی ، بساط کارهای ثانویه ، فروش کارهای ثانویه همه و همه میچرخند در فضای کار و گاه کار ! گاهی کاری صورت میگیرد و این باعث تعجب باید باشد حال آنکه نمی شود ! کار این روزای من فقط طی کردن زمان کار به هر قیمت است . کتاب خواندن ، موسیقی گوش دادن ، صله رحم ! خوردن نوشیدن هر چه و هرچه تا بشود زمان را به نحوی سوزاند ! ساعت که به دو بعد از ظهر رسید و سوخت کم کم آماده شدم . به همه خسته نباشیدی گفتم که بیشتر شبیه جک بود تا حتا انجام مناسبات و تعارفات اداری ، چه برسد به اینکه واقعا بخواهم بخاطر تلاش زیادشان خسته نباشید بگویم ! واقعاً جک بود . خود را به بیرون رساندم . کنار نرده های بیرونی بیمارستان آرام گرفتم . آخرین زمان باقی مانده را بیاد می سوزاندم . یکی دو کارمند به من ملحق و شدند و چند نفر آمدند و بعضی ها از کنارم رد شدند. نوبت من بود اثر انگشتم را برای خروج ثبت کردم و خود را به سرویس رساندم . حال من کمی به خود نزدیک میشوم . احساس امنیت میکنم . احساس میکنم ار درون به آگاهی از خود رسیدم . درستی یا نادرستیش مهم نیست . میخواه وضع را شرح داده باشم . هم چون کسی که از زندان آزاد شده رخسارم کمی از هم باز میشود .با این حال با وجود انجام ندادن تقریباً هیچ کاری به طرز مسخره ای خسته ام . انگار این چند ساعته بیل زده ام !

نفر اول همیشه منم . هر صبح این منم که اولین کلید را درون قفل می چرخوانم و با بوی کاغذ ها و جوهر کا و فضای مرده ساکن پر رطوبت اتاق مواجه میشوم . کولر را روشن میکنم در و پنجره را باز میگذارم و با خستگی همیشگی که همراه من است پشت میزی منشینم که برای من نیست . روبروی میزی که نشته ام، آن سو ، میز خودم قرار دارد البته اگر بتوان به آن میز شخصی گفت . در واقع میز طویلی است که به همراه رئیس به شکل مشترک از آن استفاده میکردم. من در فضایی تنگ چسبیده به دیوار و در پشت نیز دیوار در سمت چپ رئیس و در کنارش در کنج دیگر دیوار قفسه فایل چهار کشویی قرار دارد . میز عرض اتاق را طی میکند و نزدیک کشوی فایلی تمام میشود و بیدن شکل راه برای خارج شدن من بسیار تنگ بود و البته نفر جدید .

خواب ، شش ساعت شاید کمتر . ساعت شش ساعت بیداریست . بیدار شدن . حدودا بیست و سه چهار دقیقه تا شروع حرکت وقت دارم پس شروع میکنم به کارهای که هر روز صبح باید انجام میدادم . آماده کردن صبحانه ای مختصر . خوردن لیوانی آب ، نشتستن و مشغول شدن با گوشی تا زمان بگذرد . وقت رفتن که میشود کیفم را بر می دارم از در بیرون میروم . پله ها را طی میکنم وارد کوچه میشوم پنج دقیقه بعد زیر پل داخل سرویس بیمارستانم . سرویس که حرکت میکند دوباره سراغ گوشیم میروم مطالب دو سه سایت را میخوانم کمی در تلگرام و بدین شکل زمان را در رسیدن به شهر میانی سپری میشود . در این شهر که زادگاه خودم نیز هست دو نفر دیگر به سرویس اضافه میشوند و سرویس دوباره حرکت میکند . حال خواب به سراغم می آید . نزدیک بیمارستان دیگر بیدارم همه پیاده می شویم و من در حالی که خواب آلودم و گرمای تابستان و شرجی بودن هوا با تمام وجود شاکیم خود را به امحل کارم میرسانم .

تلوزیون را خاموش کردم . خانومم رفت که بخوابد و من هم تصمیم گرفتم ظرف های شام و آنچه که از ناهار به جای مانده را بشورم . از آنجا که خانومم با کوچکترین صدایی بیدار میشود سعی کردم در سکوت مطلق رادیویی ظرف ها را بشورم . سپس لیوانی چای برای خود آماده کردم و پشت میز کامپیوترم نشستم . آلبوم 2016 برایان آدامز را گذاشتم پخش شود . همراه با دود کردن سیگاری شروع کردم به نوشتن . نوشتن از هر چه میتواسنتم بنویسم . از ساده ترین حرف ها . از کم اهمیت ترین چیزها . چون باز هم مثل همیشه این نوشتن است که مهم است نه نوشته ! این که میتوان نوشت چیز منحصر به فردیست . کم پیش می آید کسی قلمی بردارد و چند سطر حتا از سطجی ترین موضوعات بنویسد . نوشته با ایده ای نه چندان نو شکل گرفت " آلبوم برایان آدامز گوش میدهم اما قبلش چه میکردم ؟ قبلش ظرف ها را میشستم . و قبلش چه ؟ فیلم می دیدیم !" ایده را با نوشتن پاراگرافی رها کردم و کامپیوتر را خاموش کردم . و خواب .

وقت شام رسید . قرار بود هم زمان با خوردن شام فیلم 2012 ساخته رولند امریچ را نیز ببینیم . پرسیدم با دوبله یا بدون دوبله . میدانسم که با دوبله را انتخاب میکند ولی با این حال شانس خود را امتحان کردم به این امید که دوبله نخواهد . جواب قابل پیشبینی بود . پشت کامپیوتر رفتم بازی Esc شده با فشردن کلید ویندوز پایین نمیرفت . از آن بازی های مردم آزار بود . مجبور شدم کامل از بازی بیرون بیایم . وارد سایت تاینی موویز شدم . فایل دوبله را به شکل جداگانه دانلود کردم و سپس فایل دانلود شده را با نرم افزار mkvmerg که آن را هم مجبور شدم جداگانه دانلود کنم با فیلم میکس کرده و داخل فلش ریختم و برای دیدن به تلوریون وصل کردم . سفره شام را گسترانیدیم و فیلم را همزمان با خوردن گذاشتیم پخش شود . نیم ساعتی از فیلم گذشت و ساعت به یازده و نیم رسید . از آنجا که خانومم خسته بود تصمیم گرفتمی که ادامه اش را فردای آن روز ببینیم .

سیب زمینی ها در حال پختن بودن . پس خوشحال از اینکه تمام کارها انجام شده پشت میزم برگشتم دکمه Esc را زدم و شروع کردم به ادامه بازی . از آنجا که هدفون در گوشم بود صداهایرمحیط را نمیشنیدم الخصوص زنگ خانه . چون زنک هیچ موقع به صدا در نمی آید و فقط مانیتورش روشن میشود . پس اکر منتظر کسی باشی باید نزدیک زمان آمنش دائم چکش کنی یا به طرز مسخره ای روبرویش بشینی و به آن ذل بزنی ! در هر صورت با صدای باز شدن در هدفون را از گوشم درآوردم ، دکمه Esc را دوباره فشار دادم و به استقابلش رفتم . چهره همیشه خاندانش از در وارد شد . یک دست همیشه کیف و در دست دیگر معمولا خرید و گاه جای خود را به کفش هایش میدهد . بازی را رهانیدم و به هال آمدم . روی زمین دراز کشیده و مشغول حرف زدن های معمول در موزد روز کاری و اینجور چیزها شده هم زمان با گوشیم نیز ور میرفتم . وقت شام رسید .

برای تهیه نان از خانه زدم بیرون پول اندکی در کیف پولم بود با این حساب برای خرید یک نان هزار تومانی کفایت میکرد . اول قرار بود برم برای خرید نان بربری ولی چون مسیرش طولانی بود به نان سنگک قانع شدم .با آنکه در ساعات شلوغ روز بود اما نان وایی خلوت بود پنج شش نان روی هم جلوی دریچه ای شیشه ای بر روی میز قرار داشت . دستم را با پولی که در دو انگشتم قرار داشت به درون پنجره بردم . زن سفید پوش پولم را گرفت و بدون آنکه حرفی بزند فقط اشاره با چشمانش به نان های که بین ما قرار داشت کرد و من نان را با ما قوامتی کوچک از سوی نانهای زیرین به هم چسبیده جدا کردم و با راهی خانه شدم . نان را بر روی میز قرار دادم . نوبت شام بود . توافق شده بود که شام شامل دو عدد سیب زمینی و همین تعداد تخم مرغ باشد پس از سیب زمینی شروع کردم و دو عدد سیب سیب زمینی کمی از مشت دست کوچکتر را انتخاب کردم و در ردون قوطی رب گوجه ای که به همین منظور تعبیه شید هبود قرار دادم . بقیه کارها به عهده گاز و شعله اش بود !

بیدار شدم . نمی دانستم چه بکنم . برنامه خاصی نبود . هیچ وقت چیز خاصی نبوده . یه روز که باید اتمام میرسید . دل دماغ برای کارهای مفید نیست هرچند که مفید را باید معنی کرد و در آن تجدید نظر کرد . ساز آن گوشه است هر از گاهی سراغش میروم و کمی بر روی پد هایش میکوبم ولی از زمانی که گروه از هم پاشیده تمرین منظمی ندارم . پس یک راست سراغ کامپیوتر جدید دوست داشتنیم میروم روشنش میکنم ایسوز بر صفحه نقش میبندد بعد تمی از طبیعت که عکس اکانت اوت لوکم بر وسط طفحه نقش بسته و زیرش قابی مستطیلی که باید پسورود را وارد میکردم . وارد شدم و بی درنگ بازی اسنایپر الیت 3 را باز کردم و از ادامه شروع کردم به بازی . وسط بازی با خانومم تماس گرفتم قرار شد شام با من باشد . بازی را با زدن دکمه Escرهانیدم و به سراغ اولین قسمت شام یعنی تهیه نان رفتم .

در خانه ام با شکمی گرسنه .کیف پولم را نبرده بودم . چون قرار بود موقع برگشن نان بخرم و چیزی درست کنم و بخورم . پس سالاد درست کردم برای خود سه کاهو دو خیار و یک گوجه کمی سس و سپس دراز کشیدم و در حالی که با گوشی ور میرفتم خوردمش . نیمی از بسته کاپوچینویی که از شب پیش باقی مانده بود را در لیوان خالی کردم با آب جوشی که از زمان آمدنم بر روی گاز گذاشته بودمش پر کردم و در حالی که سیگاری روشن کرده و دود میکردم با دو تکه ویفر شکلاتی خوردم و سپس خوابیدم .

با صدای همکارم بیدار شدم گیج بودم . اطرافم را نگاه دیدم دو همکار دیگرم در حال پیاده شدن هستند پیاده شدم در حالی که آنها با همدیگر حرف میزدند و متوجه شدم که قرار است باقی مسیر را به تاکسی برویم . گویا راننده کاری برایش پیش آمده و از آنجا که ما چهار نفر بیشتر بودیم تصمیم گرفته ما را با تاکسی به مقصد برساند . سوار تاکسی شدیم . هوا کمی گرم بود و من دیگر خوابم نبرد و حال خوانه ام با شکمی گرسنه .

برچسب: نامتعارف, نویسنده: هستی مرادیان تاريخ: جمعه 21 مهر 1396 ساعت: 18:05

صفحه بندی