چهارشنبه هفته پیش بالاخره هماهنگی ها به اتمام رسید . من و صدیقه ، سه تا دختر عمه هاش عباس و دختر عمه زا ! سر جمع هفت نفر . یک اتاق 25 متری بوم گردی در روستای کاغذی از توابع اران بیدگل به مدت سه شب کرایه کردیم . به قیمت حدود 7 میلیون تومان . (یادمه در بازار 1 نیکو همش همراه من بود و با من حرف میزد .یکی از دلایلش این بود که با نازگل قهر کرده بود ! . نیکو دوست داشت بدونه تو خونه های قدیمی و زیرزمین های خانه های قدیمی با درهای چوبی کهنه و قفل های قدیمی زنگار گرفته چه کسانی زندگی می کردند و چطور زندگی می کردند . میگفت دوست دارم بدونم تو این شهر ها که قدمت دارن قدیما چه زندگی داشتند ! اما نگاه من همیشه به آینده هستش . اینکه در آینده چه کسانی جای ما زندگی میکنند و نظرشون در مورد ما چیه ! اینکه چه ابزاره ها و چه تکنولوژی میخواد بیاد که الان ازش بی خبریم اینو نوشتم که بگم دوست دارم یکی چند سال دیگه اینو میخونه نظرش در مورد سه شب هفت میلیون چیه !)
هفت نفر نیاز به دو ماشین بود و قرار شد با پراید و رانا من بریم . اما شب آخر وقتی م نو عباس داشتیم چراغ پراید را چک میکردیم به طور ناگهانی بدنه موتور آب ریزش پیدا کرد . پروژه پراید هاچ بک من همانجا کنسل شد . هرچند بعدا معلوم شد که ما به هیچ وجه نمی توانستیم با هاچ بک بریم . من و عباس که پایین بودیم در ورودی صدا خورد رفتم نزدیک راه پله دیدم یک راس نیلوفر با چمدان اومد داخل . کمی زود اومده بود واسه همین متعجب شدم . سلام گرمی با هم کردیم چمدونشو گرفتم و رفتیم بالا . دوباره اومدم پایین و بعد از مدتی با عباس رفتیم بالا . بقیه قرا بود که برن کیاشهر خرید و بعد بیان . یکی از علت های که با عباس نیومدند همین خرید بود .حدود یک ساعت بعد بود که سر و کله خدیجه و نازگل و نیکو پیدا شد . رفتم پایین که وسایل ازشون بگیرم و با صحنه ای روبرو شدم که لرزه به اندامم انداخت . با بزرگترین چمدانی که در طول عمردم دیده بودم روبرو شدم که سه نفری داشتن سعی میکردند از یک پله بالا بیارنش ! چمدونو گرفتم و با سختی آوردم بالا . با خودم گفتم واقعاً این چمدونو میخوان بیارن ! شام که خوردیم نازگل
شب قبلش من و صدیقه برنالمه غذایی چیدیم .
ناهار اول: در راه سالاد تولویه
شام اول: سوسیس تخم مرغ
ناهار دوم: مرغ و سیب زمینی
شام دوم: ماکارونی
ناهار سوم: رستوران کاشان
شام سوم: نودل همبرگر
ناهار چهارم: در راه تن با تخم مرغ
غروب چهارشنبه رفتیم برای آخرین خرید . سبزی برای سالاد الویه و کمی میوه برای در راه .
برچسب:
نویسنده: هستی مرادیان